نویسنده :
ملیسا - ساعت ۳:٠٦ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
عشق تنها برای یک بار می آید و برای تمام
عمرش می آید عشق همان بود که به تو ورزیدم
حقیقتا همان یک بار حقیقتا همان یک بار و از
بس بدان آویختم تا همیشه همه ی زندگی ام
با ان پیش خواهد رفت پس تا همیشه عاشقت
هستم...


تقدیم به M
نویسنده :
ملیسا - ساعت ۱٢:۳۱ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
سلام...!!!
از همتون معذرت می خوام آخه یه مشکل خیلی بزرگی برام بیش
اومد که نتونستم بیام اینجا یا بهتون سر بزنم...!!!
به هر حال عید رو به همتون مخصوصا دوست های
خوبم بعدا بعد تبریک می گم برای همتون تو
سال جدید ارزوی سلامتی و موفقییت
می کنم...!!!


نویسنده :
ملیسا - ساعت ٩:٥٧ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
شیمی نخوندم,ولی می دونم اگه عشق نباشه مولکول های
هیدروژن و اکسیژن نمی تونن اینقدر محکم همدیگرو فشار بدن
که اشک جفتشون در بیاد...



نویسنده :
ملیسا - ساعت ٥:٢٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳
نویسنده :
ملیسا - ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠
افتابی نشو:keep out of sight
اجق و جق:prety prety
گیر نده:do not pic on me
موخشو زدم:i worked on her,his mind
نازک نارنجی:louchy
صداشو در نیار:keep it dark
فضولی موقوف:hone of your jam
دو زاریم افتاد:suddenly it clicked
افیت باشه:bless you
خاک تو سرت:dast on your hed
شتر دیدی ندیدی:mum,s word
مسخره بازی در نیار:stop fooling
چوقولی موقوف:no shltching
اب زیر کاه:a shake in the grass
نویسنده :
ملیسا - ساعت ۳:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
ایینه برسیدکه چرا دیر کرده است نکنددل دیگری او را سیر کرده
است؟ خندیدم و گفتم :او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند
تاخیر کرده است ,گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد
قرار تغییر کرده است.خندید به سادگییم ایینه وگفت:احساس
باک تو را زنجیر کرده است.گفتم:از عشق من چنین سخن مگو
گفت:خوابی سال ها دیر کرده است.در ایینه به خود نگاه میکنم
اه!!!!!!عشق تو عجیب مرا بیر کرده است....راست میگفت ایینه
که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است....!!!!!


نویسنده :
ملیسا - ساعت ٢:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
یه روز وقتی به گل نیلو فرنگاه می کردم ترس تموم وجودمو
برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلو فرتنها بشم.سریع
از کنار مرداب دور شدم.حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم
دنبال یه گل نیلو فر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا میفهمم
گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده...

نویسنده :
ملیسا - ساعت ۳:٠٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱
یه دختر کور توی این دنیای نامرد زندگی می کرد این دختریه دوستی داشت که عاشق اون بود.
دختر همیشه می گفت:اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم,همیشه با اون می موندم
یه روز یه بسر بیدا می شه که به اون دختر چشماشو بده
وقتی که دختر بینا شد دید که دوستش کوره
بهش گفت:من دیگه تو رو نمی خوام ,برو...
بسر با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت:من میرم فقط مواظب چشمای من باش...



← صفحه بعد